پارت نود و یک :

دست دور فک زاویه دارش حلقه کرد و سعی بر این داشت که نیشخند حک شده روی لب هایش را مهار کند:
_ اگه بد میدونی؛ میخوای من شماره بدم؟! هوم؟!

آی لجم گرفت ...آی که دلم میخواست یک مشت توی شکمش خالی کنم!
لعنتی مرا اسکول میکرد.

لب هایم را روی هم فشردم و گفتم:

_ یادداشت کن.

_ بگو حافظه ام قویه بچه!

چه اعتماد به نفس بالایی داشت این بشر! شماره را گفتم. بعد از نگاه کوتاÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ابرا

    0

    منم همین فکر رو می کنم یه جورایی دوست داره که اینجوری خودی نشون بده

    ۷ روز پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    دقیقا🥰

    ۶ روز پیش
  • هناسه

    1

    بنظرم خان دایی هم دلشو باخته به دختر قصه که از این شوخی های بی تربیتی باهاش میگه

    ۱ هفته پیش
  • آرزو هاشم آبادی | نویسنده رمان

    شاید🤭

    ۶ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️